اول نوشت ) در خصوص پست قبل اینکه محل کار ما تو منطقه ایه که معتاد زیاد داره یارو فکر کرده بود من با اون رخت لباس معتادم. دوم اینکه من عمرا اونقدر پول به کت و شلوار بدم اونی هم که گفته بود یه اشتباه دیداری بوده
برنامه صبحونه خوردن من و همکارمون اینطوریه که صبحی که میریم انبار لباس عوض می کنیم
من چای آماده می کنم و نون می خرم رفیقم هم می ره سر کوچه خامه می خره
دفعه اولی که خامه خرید دیدم روش زده ۳۵۰ تومن ولی اون خریده ۳۰۰ تومن ازش پرسیدم گفت خود مرده گفت ۳۰۰ تومن
یه هفته ای از خامه خریدن ما می گذشت که امروز صبح مسیر طوری بود که نشد اول بریم لباس عوض کنیم و دم مغازه من رفتم تو ۳۰۰ تومن گذاشتم رو پیشخون و از یخچالش یه خامه برداشتم اومد بیام بیرون طرف گفت : آقا ۵۰ تومن دیگه
-هرروز می خریم ۳۰۰ تومن
-هروز خواب می دیدی روش رو نگا کن زده ۳۵۰
-وا این همکارم هر روز صبح از شما می خره ۳۰۰ حالا می گی ۳۵۰
-کی ؟
همکارمون رو صدا کردم تو گفتم مگه هر روز این خامه رو نمی خری ۳۰۰
سوپریه که همکارمون رو دید یه لحظه تعجب کرد و گفت اه شما که قیافت اینطوری نبود
در نهایت کاشف به عمل اومدکه این بنده خدا فکر کرده بده این همکارمون کارتن خوابه صبح به صبح که می رفته ازش خامه بخره ۵۰ ازش نمی گرفته تازه با خودش هم فکر می کرده که ۵۰ تومن خیر امواتش می کنه
نوشته شده توسط سعید در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 11:3 موضوع | لینک ثابت
هیچ وقت واسم مهم نبوده که دنبال شخصیت(کاذب) اجتماعی باشم و با لباس و قیافه واسه خودم شخصیت بخرم
هیچ وقت هم سعی نکردم که مثلا چون آقای ایکس منو با کت و شلوار فلان تو فلان مراسم دیده حالا با لباس کار فلان تو فلان جا نبینه ؛ بقول مادرم دزدی که نمی کنم دارم کار می کنم واسه یه لقمه نون حلال
خدمتون عارضم که عصری بود و منم اون روز مجبور شدم تصمیم کبری بگیرم که باکلاس برم سر کار البته جو باکلاسی بخاطر یک عدد لباس زیر تازه ای بود که سرکار خانم واسم خریده بود و به واسطه اون مجبورم کرد که لباسهای خوب بپوشم برم سر کار
هر چی هم گفتم بابا عصری هیشکی نیست منو ببینه صاف می رم تو انبار لباس عوض می کنم به خرجش نرفت که نرفت ما هم با شخصیت تشریف بردیم سر کار
غروبی که می خواستم بیام رویا زنگ زد که داری می یای سر راه یه ورق کدین و مفنامیک اسید بخر بیار(خانمها که می دونن واسه چی؟)
عرض کنم یه قرصی هست به اسم نوافل(فک کنم همین باشه) که مخلوط کدئین و پروفون و یه چیز دیگست؛ با لباس کار رفتم دارو خونه سر کوچه محل کارم خیلی با شخصیت به اون بنده خدا می گم سلام آقا خسته نباشید لطف کنید یه ورق نوافل به من بدین
با چش غره گفت –نداریم
-واقعا چه عجیب اونم تو این فصل، پس لطف کنید کدئین بهم بدین
-یه دونه بیشتر بهت نمی دم (یه حب منظورش بود)
-درسته که می گن بدون نسخه پزشک نمی شه ولی یه ورق کدئین دیگه همه جا می دن
-بله ولی نه به تو
-بنده شاخ دارم یا دم دارم
- نمی خوای بیرون
تو همین حین بود که یک از بچه ها که از قضا با اون بنده خدا هم آشنا بود اومد تو دید دارم بحث میکنم.
-چیه سعید چه خبره
-نمی دونم والا؛ آقا فکر کرده ملت اینقدر بیچاره شدن پونصد تومن بدن با یه ورق کدئین برن فضا
رفیقم رو کرد به اون بنده خدا و گفت آقای احمدی ایشون همونه که اون روز بهم گفتی کیه گفتم همکارمونه گفتی به قیافتون نمی خوره همکارای داشته باشین که کت شلوار سیصد چهارصد تومنی تنشون کنن
به طرف که کمی شوکه و شرمنده شده بود گفتم –راست گفتن لباس نو بخور پلو
و از داروخونه اومدم بیرون.
نوشته شده توسط سعید در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 19:17 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

آفتاب لب بوم
آفتاب و مهتابیش فرقی نداره
این دم آخری می خواد بگه
منو یادتون نره
فهرست اصلی
سرک می کشم
نوشته های پیشین